پسر کوچولوی من

دل نوشته های مامان فربد

سلام

روزها همینطور پشت سر هم میان و میرن و این آقا فربد ما روز به روز بزرگتر و داناتر و شیطون تر و صد البته بدقلق تر( اگه دیکته اش  درست باشه) میشه. روزهایی که دارن میگذرن و من عمدا فراموش میکنم که روزهای عمر من هستن.این روزها علیرغم اینکه از هر ثانیه اش و تک تک دفعاتی که پسر نازنینم رو در آغوش میگیرم لذت میبرم و خدا رو هزاران بلکه میلیون ها بار شکر میکنم ،خیلی هم راحت نمیگذره. تا جایی که یه تقویم دست نوشت درست کرده ام و زده ام به یخچال و با هرخطی که روی یک روز میکشم امیدوار تر میشم به گذشت زمان. با گذشتن هر روز و هر ساعت خوشحال تر از قبلم که خدا رو شکر یک روز دیگه هم گذشت و به روزهای خوب نزدیکتر شدیم!هزاران بار به وبلاگ دوست های اینترنتیم سر زدم و دلم پر کشیده که ای کاش فربد هم مثل این کوچولو های نازنین کمی آروم تر بود و هزاران بار هم به خودم نهیب زده ام که این حرفها چیه که میزنی؟خدا رو شکر کن! مگه خودت نبودی که میگفتی پسر باید شیطون باشه. باید  از دیوار راست بره بالا، چه معنی داره پسر بشینه یه گوشه و صداش در نیاد. حالا فربد امروز نشانه هایی از پسر آرمانیت داره.دیگه شاکی بودن معنی نمیده!

امروز که این نوشته رو شروع کردم فربد ۴ ماه و ١٣ روزه است که البته نمیدونم وقتی یادداشتم تموم بشه چند روزه خواهد بود! چون این روزها علاوه بر اینکه کم خوابه(که از اول هم بود) یک ثانیه هم دوست نداره دور از من و تو جای خودش باشه.پسره افتاده به غریبی! معلوم نیست با این وضعیت مامانش چه جوری میخواد بره سر کار!

خیلی دلم میخواست بعد از به دنیا آمدن فربد یادداشتی بنویسم و باز هم خودم باشم نه فربد فندقی اما متاسفانه فرصتش پیش نمی اومد. دلم میخواست بنویسم که این پسر با زندگی من چه کرده. این موجود کوچولوی نازنین که از یه دنیای دیگه افتاده توی بغل من و باباش با احساسات ما چه بازی های قشنگی که نکرده.

...

راستش الان که دوباره فرصت کرده ام که بنویسم فربد ۵ ماه و ٨ روزشه!! چه غیبت طولانیی!!! که البته روزهای عید هم بی تاثیر نبوده اند. قبلا تصورش هم محال بود که کاری با یه مساله ساده به عقب بیفته و یک ماه دیگه بتونم اون کار رو ( خصوصا اگه نوشتن یا خوندن یه کتاب باشه) از سر بگیرم. اما  چه میشه کرد آقا فربده دیگه !!! میتونه با یه گریه جلو کار مامانش رو بگیره تا یک ماه بعد!

راستی تا یادم نرفته عید همگی مبارک! امیدوارم امسال برای همه سال رسیدن به آرزوهای بزرگ و دست نیافتنی باشه .مثل پارسال من که به یکی از بهترین آرزوهام رسیدم.

میخواستم یادداشت قبلیم رو از سر بگیرم اما دیدم توی حس و حالش نیستم انشالله توی یه فرصت مناسب ادامه میدم و اما آقا فربد گل...

این مدت که گذشته زمان پیشرفت های خیلی خوب بوده. این آقا فربدی شروع کرده به خوردن پاهاش کرده که عکسش رو براتون میگذارم

غلت میزنه البته فقط از سمت راست و وقتی که دمر میشه باید باشین و ببینین که چه تلاشی میکنه که بره جلو . باسنش رو بلند میکنه و روی یکی از دستهاش بلند میشه اما طولی نمیکشه که یه وری میافته روی زمین و نتیجه تمام این تلاشها میشه ٣ میلیمتر  حرکت به جلو!!!

خیلی هم خوش اخلاق تر شده . و خیلی هم قلقلکی وقتی قلقلکش میدی با صدای بلند شروع میکنه به خندیدن. اینطوری:

این روزها فربد در حال دندان در آوردن هم هست و بنابراین آب دهانش بیش از پیش جاریست!البته بیقراری هم بیشتره که با دندانگیر و ice ring و teething gelو قطره استامینوفن باهاش میسازیم.نمیدونم چرا دندونهاش در نمیاد. خیلی وقته که سفید شده اما خبری نیست!اینجاست که از یه مامان دندانپزشک هم کاری بر نمیاد جز تحمل! این هم یک شکار لحظه ها از مامان فربد!

از ماه قبل خانوم دکتر فربد گفته بود که به خاطر رفلاکسش توی هر شیشه شیر که به فربد میدیم یه پیمانه هم آرد برنج پخته شده بریزیم که من با توجه به دوران عید که هیچ دکتری پیدا نمیشه بهش ندادم و تازه از امروز شروع کردم به دادن آرد برنج . فکر کنم از این دفعه که بریم دکتر براش غذا رو هم شروع میکنن که حتما عکسهای اولین غذا خوردنش رو میگذارم.

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/۱٢/۱٩ - فربد فندقی و مامانش