پسر کوچولوی من

و تولد کمتر از بعثت یک پیامبر نیست

فربد مامان شرمنده ام شرمنده ام شرمنده ام.... تا آخر دنیا شرمنده ام که اینقدر در مورد تولد دیر مینویسم. اما به خدا نصفش هم تقصیر خودته . الان یک ماه که مریضی! یعنی در واقع یکی در میون میریضیم!

بریم سر اصل مطلب. عزیز دلم یه روز خاله سمیرا به مامان یه کادوی تولد داد که روش نوشته بود و تولد چیزی کمتر از بعثت یک پیامبر نیست و اون جمله کوتاه منو تا مدتها به فکر برد. الان میخوام بگم با تمام وجود به این جمله معتقدم چون یه پیامبر کوچولو در کنارم دارم. آره عزیزم  تو  پیامبر کوچولویی هستی که مبعوث شدی تا زندگی ما رو تغییر بدی . روزی که به دنیا اومدی تو آسمون ذهن مامان و بابا نور درخشنده ای تابیدن گرفت که تمام زوایای پنهان و کشف نشده روح و زندگیمون رو روشن کرد. آیا این یه معجزه نیست؟ به خدا که هست! روزی که تو به دنیا اومدی سقف قلعه عادتهای کهنه ما شکافته شد و جوانه یک زندگی تازه از خرابه های اون رشد کرد وزندگیمون رو شور تازه ای بخشید و همراه تو دو انسان جدید از خاکستر لیلا و علی سابق زاده شدند.این هم یک معجزه است عزیزم و ما تمام اینها رو مدیون ورود تو و حضور تو در کنارمون هستیم!

 فکر میکنم امروز بهترین روز باشه برای اینکه از همراهی همسر نازنینم قدردانی کنم و بگم علی عزیزم! ممنون که همیشه کنارم بودی و نذاشتی سختیهای این یک سال (‌که خیلی هم کم نبود) لحظه ای شیرینی حضور فربد  رو برای من تلخ کنه. مطمئنم اگه این همه خوب نبودی یه جایی اون وسطها کم آورده بودم.میدونم که گاهی خیلی کم تحمل میشم. میدونم که گاهی کم میارم میدونم که تو این سالی که گذشت نتونستم اون طور که باید و شاید زن ایده آلی باشم. ممنونم که تمام اینها رو درک کردی و تو همیشه مرد ایده ال من باقی موندی!

مامان و بابای عزیزم نمیدونم بگم سپاسگزارم، بگم ممنونم ،‌ بگم شرمنده محبتهاتونم ، نمیدونم چی بگم. به قول بابک همه اینها چه بی معناست وقتی تمامی هستیم  متعلق به شماست که سنگ صبور تک تک لحظه های زندگیم هستین. نمیدونم چه جوری جبران کنم حمایتهای خالصانه تون رو که هنوز هم که هنوزه تمومی نداره و امیدوارم تا ابد از من دریغش نکنید که میدونم نمیکنید.

مامان و بابای همسر نازنینم ازتون  ممنونم که من رو مثل دختر خودتون حمایت کردین. ممنونم که اجازه دادین بتونم همیشه روی محبتتون و روی کمکهای بی شائبه تون حساب کنم

 عمه ، دایی ، عمو ها و خاله های فربد ، سایه و ژوبین عزیز ممنون که ما رو تنها نگذاشتید  و محبتتون رو همیشه نثارمون کردید

رژین جان ، پارسای نازنین می دونم که همیشه فربد میتونه به دختر عمه و پسر دایی عزیزش افتخار کنه و در کنارشون خوشبخت باشه. مرسی که اینهمه چیزهای خوب به فربد یاد دادین.

و در آخر خاله عزیز فربد، که از ۶ ماهگیش مثل یک مادر از فربد مواظبت کردین و عشقتون رو بهش دادین. ازتون ممنونم که همیشه مثل یه مادر تونستم بهتون اعتماد کنم. مطمئنم در غیاب من ، در کنار شما و با محبتهای شما فربد نبود مامانش رو حتی برای یه لحظه هم حس نکرد

از همه تون یه دنیا سپاسگزارم . خوشحالم که بین این همه آدمهای دوست داشتنی زندگی میکنم

و حالا چند تا عکس تولد

این فربد منه با قیافه خوابالو و لباس بسیجی اش. قربونت برم که مرد شده ای!!!

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/۸/۱٧ - فربد فندقی و مامانش