پسر کوچولوی من

عکسهای اولیه اتاق نی نی

باز هم سلام

جونم براتون بگه که این روزها برای مامان پسر کوچولو روزهای سختیه. واقعا تمام مدت بارداری یه طرف این ماه آخر یه طرف. مخصوصا اگه کسی مثل من توی این روزها و شبهای طاقت فرسا سرما هم خورده باشه! همینطوری آدم نمی تونه بخوابه چه برسه به اینکه گلوش هم درد بکنه و بینی اش هم کیپ کیپ شده باشه و نفسش رسما تعطیل. الان که بنده دارم این مطالب مهم رو مرقوم میکنم ساعت دقیقا ٢٠ دقیقه به ۶ صبحه و من از هول هوش ٢ نصفه شب بیدارم. هر جنگولک بازی که بگین در آوردم مگه اینکه خوابم ببره اما دریغ از ١ ثانیه خواب! قیافه جالبی پیدا کرده ام خلاصه. یه مامان پف آلود خواب آلود در حالی که آبریزش و اشک ریزش داره واقعا دیدنیه!

از بدی ها گفتیم از خوبیها هم بگیم( واقعا چرا بعضی از ماها عادت داریم بدیها رو بزرگ می کنیم و ساعتها می تونیم در موردش سخنرانی کنیم و مطلب بنویسیم اما به خوبیها که می رسه زود از کنارش رد میشیم و با یکی دو جمله سرو ته اش رو هم میاریم؟ باید این عادت رو کنار بگذارم) من و پسر کوچولو روز اول مهر رفتیم سونوگرافی و در کمال خوشبختی آقای دکتر اعلام کرد که حال این فسقلی ما خوبه و تمام اعضای نازنینش هم سالمه و خلاصه آمادۀ آماده است که پاهای خوشگلش رو بگذاره توی این دنیا. البته آقای دکتر اینقدر ها هم رمانتیک نبود و خیلی صحبت نمی کرد بنابراین مامان نی نی تصمیم گرفت که سوال نکنه و بعدا از روی گزارش بفهمه که اوضاع از چه قراره! اما بعد که اومد بیرون خواست گزارش سونو رو بخونه دید ای دل غافل دکتر نه قد رو نوشته نه وزن رو و فقط به اطلاعات کلی بسنده کرده . اینجوری بود که مامان نی نی ضد حال بدی خورد چون داشت از فوضولی می مرد که بدونه قد و وزن نی نی چنده! بعد هم که رفتیم پیش دکتر نازنین خودمون که بهمون اطمینان داد که اوضاع خوبه و لزومی نداره نگران باشیم. قرار شد اول دوم آبان بریم مطب تا دکتر آخرین دستورات رو بده و تاریخ دقیق رو اعلام کنه. البته از الان می دونیم که به احتمال زیاد ۶ آبان خواهد بود. البته تاریخ ٨/٨/٨٨ هم هست که بسیار جالب و وسوس کننده است. اما متاسفانه افتاده جمعه و اطرافیان که در بیمارستان دستی بر آتش دارن اکیدا توصیه کردن که بی خیال جمعه بشیم چون فقط پرسنل کشیک توی بیمارستان هستند. من هم که تصمیم گرفتم روی هیچ چیزی تعصب بیخود نداشته باشم تاریخ رو واگذار کردم به دکتر تا هر جور که صلاح می دونه عمل کنه.( صدای خر و پف آقای پدر از توی اتاق میاد خوش به حالش! هرچند که این روزها اون هم به شدت مشغول فعالیته و اون قدر خسته می رسه خونه که نمی فهمه چه جوری شام می خوره و بعد هم از فرط خستگی خوابش می بره. البته اون هم خیلی درست نمی تون بخوابه چون من اونقدر وول می خورم و این پهلو اون پهلو می شم که خواب به اون هم حروم میشه.خیلی ممنون آقای پدر که این همه برای ما زحمت می کشی! ایشالا جبران کنیم! ( اینو پسرت گفت ها من فقط بازگو کردم هرچند من هم بسیار بسیار سپاسگزار شما هستم و از زحمات شما قدردانی می کنم( چه نوشابه ای برات بازکردم ها یکی طلب من!!!))

راستی کارم رو هم تعطیل کردم تا بیشتر خونه باشم و بتونم استراحت کنم .خلاصۀ مطلب اینکه جناب آقای پسر کوچولو ما این یه ماه رو روزشماری می کنیم تا چشممون به جمال شما روشن بشه!

این هم چند تا عکس از اتاق پسرک. البته دقیقا بعد از چیدمان اولیه است و تغییرات لازم هنوز داده نشده

...

پيام هاي ديگران()        link        ٦:۳٧ ‎ق.ظ - ۱۳۸۸/٧/٧ - فربد فندقی و مامانش

ماههای آخر

 

 

 

سلام

بعد از یه مدت طولانی غیبت مامان پسر کوچولو بر گشته! توی این مدت نی نی من بارها و بارها تغییر اسم داده. از سهند و شایان بگیر تا کیان و شهریار و در این هفته های اخیر هم که فربد بوده . تقریبا هفته ای یک اسم! این هفته هم به پیشنهاد پسر داییش اردلانه. خلاصه جوری شده که هر کس منو می بینه می پرسه این هفته مامان کی هستی؟ راستی دیشب من و بابایی به یه اسم جدید رسیدیم: بردیا. البته قبلا هم این اسم عنوان شده بود اما جدی گرفته نشده بود. مخلص کلام اینه که باید بجنبیم چون یک ماه دیگه بیشتر وقت نداریم

توی این مدت پسر کوچولو همچنان به رشدش ادامه داده و در این اواخر دیگه حسابی جاش تو دل مامان تنگ شده و وقتی موج مکزیکی میره دل مامانش رو هم با خودش این ور و اون ور میبره! وای که چه لذتی داره وقتی ساعتها می نشینی و لغزیدنش رو از زیر پوست شکمت نگاه می کنی! چقدر دوست داشتنیه وقتی می بینی یه موجود زنده کوچولو داره توی بدنت بزرگ و بزرگتر میشه و از وجود تو تغذیه می کنه. این عجیب ترین احساسیه که تا حالا در عمرم داشته ام

 

 

!

توی این هفته اثاث اتاق پسر کوچولو رو چیدیم. روز سه شنبه تقریبا همه جمع شده بودند اینجا. مادربزرگها و پدربزرگها، عمه و دایی و خاله مامان نی نی (به همراه خانواده) همه بودند. و کمک کردند که اتاق نی نی رو بچینیم. همینجا من از قول پسر کوچولو از مامان بتی و بابا ناصر که زحمت فراهم کردن و خریدن وسایلش رو کشیدن تشکر می کنم

 

 

سعی می کنم در نوشته بعدی چند عکس هم از اتاق نی نی بگدارم امروز هر چی تلاش کردم موفق نشدم

راستی قراره اول مهر برای آخرین بار در دوران جنینی من و نی نی بریم سونو گرافی تا یه بار دیگه نی نی رو ببینیم. دارم برای چهار شنبه روز شماری می کنم خوشگل من

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٢۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸۸/٦/۳٠ - فربد فندقی و مامانش