پسر کوچولوی من

ماماما

سلام

هوررراااا امروز گفتم ماما ! البته با یه دونه مای اضافه . یعنی مامانم میگه بگو ماما ، منم میگم ماماما!!!! همونه دیگه چه فرقی میکنه ؟!!!! مامانم که امروز از سر کار برگشت بعد از اینکه پریدم بغلش و چند تا گاز ( که البته نشانه ابراز محبته) از شونه اش گرفتم ، با یک سورپریز مواجه شد و اون هم این بود که وقتی مثل همیشه بهم گفت : فربد ! ماما! من هم جوابش رو دادم که ماماما!!! اینجا بود که مامانم دیگه نتونست تحمل کنه و چند تا ماچ آبدار از لپم کرد.

امروز یاد گرفتم که توپ کوچولو هام رو که صدا میدن بین دوتا دستم میگیرم و میکنم توی دهنم و وقتی گازش میگیرم صدا میده. ده دوازده بار این کار رو انجام میدم تا خسته بشم. مامانم حسابی ذوق میکنه وقتی این کارهای من رو میبینه! قند توی دلش آب میشه . خیلی الکی خوشه مگه نه!!!

کار جدید دیگه اینه که میتونم در ویترین جلوی آشپزخانه رو باز کنم . وقتی با روروئک میرسم دم آشپزخانه. انگشت اشاره ام رو میکنم لای در و بازش میکنم. البته چون سنگینه خیلی نمیتونم بازش کنم

 مامانم باز هم عکس براتون میذاره تا لذتش رو ببرید . چند وقت پیش رفته بودم آتلیه و عکس های قشنگی گرفتم این  یکی از اونهاست

این عکس رو آتلیه photo baby انداخته ام. خیلی آتلیه خوبی بود. افراد اونجا خیلی با حوصله و مهربون بودن و دکور ها هم خیلی قشنگ بودن. فقط چند تا عیب داشت و اونها هم قیمت بالا ست و اینکه هرکاری مامان و بابام کردن عکسها رو روی cd به ما نداد. و ما مجبور شدیم عکسها رو اسکن کنیم که کیفیتش اومد پایین.

بگذارین از اون روز هم براتون بگم . که من و مامان و بابا و خاله رفتیم آتلیه. از قضا من اون روز صبح نخوابیدم و نحوست معروف اومد سراغم. اونجا تا تونستم گریه کردم. در ضمن اونقدر چیزهای اونجا جالب بود که من مات مونده بودم. اول از همه یه دیگ مسی و یه عالمه خمیر و نون و وردنه آوردن گذاشتن جلوی من . تا من به خودم بیام و ببینم چی به چیه ( آخه میدونین که من خیلی کنجکاوم) چیک چیک چیک از من عکس گرفتن . بعد تند تند لباسهای من رو عوض کردن ( من هم میدونین که چقدر از لباس عوض کردن بدم میاد، واسه همین کلی از خجالتشون در اومدم!!!!) ایندفعه نوبت یه دستگاهی بود که پشت سر هم حباب میداد بیرون. قیافه ام از تعجب اونقد جالب شده بود که خدا میدونه. و همینطور پشت سر هم با کلاه بابانوئل و درخت کریسمس ، با هندونه (لباس هندونه هم تنم کردن) و توپ فوتبال عکس انداختم.مسخره اش این بود وسط اون همه تعجب مامان بابا هی شکلک در میاوردن تا من بخندم. یکی نبود بگه آخه آدمای عاقل بین این هم چیز جالب  و حیرت انگیز مگه میشه خندید؟!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٤/٢٧ - فربد فندقی و مامانش