پسر کوچولوی من

آخرین ماه از سال اول

سلام به همگی

باز هم بعد از یک غیبت طولانی در خدمتتون هستم. جونم براتون بگه که یک هفته ای از ورود به ماه دوازدهم زندگیم میگذره و همچنان خدا رو شکر در حال پیشرفتم.

اول از همه بگم بالاخره بعد از مدتها انتظار چشم تمام منتظران روشن شد و بنده چهار دست و پا رو یاد گرفتم. حالا از صبح تا شب خونه رو متر میکنم و از در و دیوار میرم بالا! دستم رو به وسایل میگیرم و بلند میشم بعد هم که کارم تموم شد عین آقاها میشینم سر جام و دوباره مشغول متر کردن میشم. خلاصه اونقدر این ور اون ور رفتم که مامان و بابا به فکر افتادن که کف خونه رو موکت کنن!

یکی دو هفته پیش در عرض سه سوت که مامانم حواسش نبود بلند گوی سینمای خانگی رو برگردوندم رو زمین. خیلی شانس آوردم که روی من نیفتاد بلکه با فاصله میلیمتری از کنار من رد شد.

از نظر حرف   زدن هم که دیگه بیایید و ببینید که چه کرده ام. اول از همه و با مزه تر اینه که صبحها که بیدار میشم قبل از هر کاری این مامان خوابالو رو که کنارمه از خواب بیدار میکنم. یعنی همچین که چشام باز میشه بلکه هنوز باز هم نشده میگم ماما!! بعد هم سرم رو بلند میکنم یه نگاهی بهش میندازم که ببینم اشتباه نکرده باشم و بابا نباشه و بعد یه لبخند جانانه تحویلش میدم. در ادامه سیل قربون صدقه است که نثارم میشه. ولی چه فایده مامان خودش رو میزنه به خواب تا بلکه من هم بخوابم( دروغ چرا اون وسطا یه چرت هم خودش میزنه و میذاره به حساب خودش رو به خواب زدن!!!)  اما زهی خیال باطل باید بلند بشه.

کلمه دیگه ای که این روزها یاد گرفتم گلاب به روتون جیشه!! که هروقت کسی میره دستشویی منم راه میفتم دنبالش که اییششششش یعنی رفته جیش کنه حالا بنده خدا اگه بخواد دستش رو هم بشوره من ضایعش میکنم!

کلمه دیگه آبه که دیگه خدا رو شکر آب رو نشون میدم و هر وقت آب میخوام پشت سر هم میگم آب آب آب!

ددر هم که جای خودش رو داره البته از قبل هم بلد بودم اما این روزها سرعت انتقالم بالا رفته و تا کسی میره طرف مانتو یا در مورد آقایون شلوار بیرون من میفهمم و اونوقته که باید یه دور من رو  تا پارکینگ ببره و برگردونه اگرنه روزگارش رو سیاه میکنم

کلمه های دیگه هم اوف، قار قار ( البته بیشتر میگم قرقر تا قار قار!) ، قوقولی( که اون هم یه جور ق گفتن آهنگینه)و  اَمام به جای حموم هستش

راستی یه خبر فوق العاده که باید زود تر میگفتم اینه که من از امروز بچه مدرسه ای شدم و هفته ای دو بار با مامانم میرم کلاس خلاقیت. امروز اولین جلسه کلاس برگزار شد و رسا و کیان هم به همراه ماماناشون میان. خیلی خوب بود امروز خمیر بازی کردم! البته بیشتر خمیر خواری کردم تا خمیر بازی! خانم معلم که یه خانم خیلی خوش اخلاق بود برامون با آرد و آب و نمک خمیر بازی درست کرد من هم گرفته بودم دستم عین نون ازش میکندم و میخوردم و تلاشهای مامانم هم برای جلوگیری از این کار هیچ فایده ای نداشت! البته چون خیلی شور بود حالم رو خراب کرد و به سرفه افتادم و خانم معلم گفت خوب خوبه این بچه ها دیگه براشون تجربه میشه و خمیر بازی رو که سمیه نمیخورن و همون موقع بود که من دست دراز کردم و یک تکه دیگه برداشتم و ثابت کردم که تجربه پذیر نیستم. 

اونجا سرسره بازی هم کردم، توی استخر توپ هم رفتم و یه تونل هم بود که باید ازش چهار دست و پا میگذشتیم و من ازش خیلی خوشم میومد ، رفته بودم نشسته بودم اون تو و بیرون نمی اومدم!

خیلی سرتون رو درد آوردم فعلا خدا حافظ تا بعد!!!

پی نوشت: راستی دست دادن رو هم یاد گرفتم! 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٧/۱٤ - فربد فندقی و مامانش