پسر کوچولوی من

 

سلام

راستش دلم برای خودم تنگ شده از بس که ننوشته ام! چقدر هوس کرده ام که باز هم بیایم و از این فسقلی شیطون بنویسم و بنویسم و بنویسم. بنویسم چقدر شیطون بلا شده ، بگم براتون که داره یواش یواش بلبل زبون میشه. از شیرین کاری هاش تعریف کنم و یه عالمه قربون صدقه اش برم.

اما یه مدته فلسفه وجودی این صفحه توی ذهنم زیر سوال رفته( جمله  رو حال کردین؟!) یه ذره برام مسخره شده که هی بیام بنویسم پسرم این کار و کرد، پسرم اون کار رو کرد. صد البته که شیرین کاری های هر بچه ای برای پدر و مادر و اطرافیانش خیلی دوست داشتنیه اما برای دیگران چی؟ من که این صفحات رو برای خودم نمینویسم که اگه میخواستم این کار رو بکنم ، یه دفتر یادداشت خیلی بهتر جوابگو هستش.

میخوام یه جور دیگه بنویسم.

به زودی...

خوانندگان خاموش و روشن!! این وبلاگ که لطفتون رو هیچ وقت از من و فربد دریغ نکردید و نمیکنید و تو این مدت هم که اینجا نبودم حسابی بهم دلگرمی و انرژی دادین اگه نظری دارین منو بی نصیب نگذارید

در آینده نزدیک میبینمتون

دوستون دارم

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱:٠۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/٥/۱ - فربد فندقی و مامانش

 

سلام دوستان

نمیدونم چرا یه چند وقتیه که انگیزه ام رو برای نوشتن از دست داده ام . با اینکه این وروجک روز به روز شیرین تر، دوست داشتنی تر و عزیز تر ( البته از نظر من !!!) میشه اما نمیدونم چرا دستم به قلم که نه، به کیبورد نمیره!! شاید هم به دلیل خستگی مزمنی هست که این روزها باهاش دست و پنجه نرم میکنم. هر چی هست امیدوارم زودتر برطرف بشه تا بتونم چراغ این وبلاگ رو تا زمانی که خود فندق بتونه اموراتش رو در دست بگیره روشن نگهدارم.

حیفه حالا که اومدم چند جمله ای از فربد ننویسم. فربد نازنین ما این روزها خیلی بزرگتر و عاقل تر و باهوش تر و صد البته قلدرتر از قبل شده.

علاقه زیادی به نقاشی پیدا کرده و فکر میکنم استعدادش رو هم داره. از اونجایی که مثل تمام فسقلی های دیگه عاشق نقاشی روی دیواره ، من کاغذ های سفید بزرگ روی یکی از دیوارها میچسبونم و ایشون هم از خدا خواسته مشغول میشه . همیشه هم هاپ ( همون هاپو) میکشه !!! البته پسرم دایره هم بلد بکشه! وقتی بهش بگین دایره بکش قشنگ دستش رو دایره ای روی صفحه حرکت میده. البته  توی این سن تلاشش به کشیدن دایره منجر نمیشه اما میشه به عنوان بیضی قبولش کرد. حتما عکسش رو براتون میگذارم. من تا حالا در مورد اینکه در چه سنی باید چه چیزهایی رو بتونن بکشن چیزی نخونده ام اما فکر میکنم برای سنش(15 ماه) باید خوب باشه. اگه مطلبی در این مورد میدونید خوشحال میشم من رو هم در دونستنش شریک کنید.

این نقاشی که ذکرش رفت با پاستل بود. اما هفته ای یکبار هم قبل از حمام برنامه رنگ انگشتی داریم که روی دیوارهای حموم انجام میشه و عکسش رو دوستان توی facebook دیده اند.

حرف زدن هم نگید که آقا فربد گل گلاب برای خودش vocabulary مخصوص داره:

اولین کلمه چیزی بین آپ و آبه . که همیشه با سعی و خطا معنیش رو میفهمیم. یعنی هاپو رو نشون میدم و اگه دیدم جناب آقای فربد خان مثل خری که به نعلبندش نگاه میکنه نگاهم میکنه( با عرض پوزش همگی میدونید که در مثال مناقشه نیست!!!) معلوم میشه که منظورش آب بوده و اگه خوشحال بشه ...

دومی اِش هست که هم میتونه به معنی شیر باشه ، هم سس و هم خشک. این سه تا چون در موارد خاص کاربرد داره معمولا قاطی نمیشه. مثلا هر وقت که دست و صورتش رو میشوره میدوه طرف حوله و میگه اش. که البته ته اش یه چیزی مثل ت یا ک  میشه شنید.

اَت هم که لغت مشترک برای ساعت و عکسه. که برای اولی ات خشک و خالیه اما برای عکس یه ذره به س متمایل میشه!

خوشبختانه ماما و بابا هنوز رقیب ندارن!!!

آووغ هم میشه الاغ و غغغغغغو هم میشه قورباغه! آغن هم میشه راکن !

راستی بابا یه  رقیب سر سخت داره اون هم بع بعه که معمولا میشه باع باع! اما جدیدا با تمرین های فراوان داره این دوتا رو در تلفظ از هم تفریق میده. قبلا ساعتها میگفت باع باع و من از همه جا بیخبر هم هی میگفتم بابا سر کاره!!! تا بالاخره سر و کله ببعی محترم تو تلویزیون یا یه کتاب پیدا میشد و ما پی به اشتباهمون میبردیم. البته همینجا از طرف فربد از پدر محترم به خاطر این مقارنت میمون غذر خواهی میکنم!!!

علاوه بر لغات فوق باز هم افاضات دیگری هست که ادامه اش رو میتونید در پستهای بعدی دنبال کنید...

 

راستی پسرم فوتبالیست فوق العاده ای هم شده. و حسابی با توپ های رنگ و وارنگش توی خونه جولون (درسته!!!) میده. دنبال اُپ به قول خودش میدوه...

خوب دوستان فعلاً باید برم. خوب شد حوصله نوشتن نداشتم ، اگرنه سرتون رو خورده بودم!!!! میدونم که این بار به انسجام دفعات قبل نبود اما قول میدم دفعه بعد شاد و پرانرژی بیام و یه عالمه خبرهای خوب از اتفاقات خوب براتون بیارم.ممنون که تحملم کردید

دوتا پ.ن:

1. پارسا و رژین رو جا انداختم که اولی میشه دادا و دومی میشه ژژژژژین! همینطور عمه میشه اما و دایی هم میشه آد.

2.میون این همه چیزهای خوب یه چیز تاسف برانگیز وجود داره و اون هم اینه که قلدر خان بچه ها رو هل میده و میزنه.( لطفا اول منو شطرنجی کنید تا توضیح بدم) خدا میدونه چقدر آدم خجالت میکشه. مسخره اش هم اینه که اصلا از روی عصبانیت این کار رو نمیکنه . انگار براش بازیه. وقتی میکشمش کنار که بهش تذکر بدم هرهر میخنده. خلاصه بد مخمصه ایه. فعلا دارم روی منشا اش که احتمالا چند تا از اطرافیان هستن و به شوخی حالت زدن میگیرن یا میزنن پشتش کار میکنم. دعا کنید موفق بشم.

 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/۱۱/۱٧ - فربد فندقی و مامانش

و تولد کمتر از بعثت یک پیامبر نیست

فربد مامان شرمنده ام شرمنده ام شرمنده ام.... تا آخر دنیا شرمنده ام که اینقدر در مورد تولد دیر مینویسم. اما به خدا نصفش هم تقصیر خودته . الان یک ماه که مریضی! یعنی در واقع یکی در میون میریضیم!

بریم سر اصل مطلب. عزیز دلم یه روز خاله سمیرا به مامان یه کادوی تولد داد که روش نوشته بود و تولد چیزی کمتر از بعثت یک پیامبر نیست و اون جمله کوتاه منو تا مدتها به فکر برد. الان میخوام بگم با تمام وجود به این جمله معتقدم چون یه پیامبر کوچولو در کنارم دارم. آره عزیزم  تو  پیامبر کوچولویی هستی که مبعوث شدی تا زندگی ما رو تغییر بدی . روزی که به دنیا اومدی تو آسمون ذهن مامان و بابا نور درخشنده ای تابیدن گرفت که تمام زوایای پنهان و کشف نشده روح و زندگیمون رو روشن کرد. آیا این یه معجزه نیست؟ به خدا که هست! روزی که تو به دنیا اومدی سقف قلعه عادتهای کهنه ما شکافته شد و جوانه یک زندگی تازه از خرابه های اون رشد کرد وزندگیمون رو شور تازه ای بخشید و همراه تو دو انسان جدید از خاکستر لیلا و علی سابق زاده شدند.این هم یک معجزه است عزیزم و ما تمام اینها رو مدیون ورود تو و حضور تو در کنارمون هستیم!

 فکر میکنم امروز بهترین روز باشه برای اینکه از همراهی همسر نازنینم قدردانی کنم و بگم علی عزیزم! ممنون که همیشه کنارم بودی و نذاشتی سختیهای این یک سال (‌که خیلی هم کم نبود) لحظه ای شیرینی حضور فربد  رو برای من تلخ کنه. مطمئنم اگه این همه خوب نبودی یه جایی اون وسطها کم آورده بودم.میدونم که گاهی خیلی کم تحمل میشم. میدونم که گاهی کم میارم میدونم که تو این سالی که گذشت نتونستم اون طور که باید و شاید زن ایده آلی باشم. ممنونم که تمام اینها رو درک کردی و تو همیشه مرد ایده ال من باقی موندی!

مامان و بابای عزیزم نمیدونم بگم سپاسگزارم، بگم ممنونم ،‌ بگم شرمنده محبتهاتونم ، نمیدونم چی بگم. به قول بابک همه اینها چه بی معناست وقتی تمامی هستیم  متعلق به شماست که سنگ صبور تک تک لحظه های زندگیم هستین. نمیدونم چه جوری جبران کنم حمایتهای خالصانه تون رو که هنوز هم که هنوزه تمومی نداره و امیدوارم تا ابد از من دریغش نکنید که میدونم نمیکنید.

مامان و بابای همسر نازنینم ازتون  ممنونم که من رو مثل دختر خودتون حمایت کردین. ممنونم که اجازه دادین بتونم همیشه روی محبتتون و روی کمکهای بی شائبه تون حساب کنم

 عمه ، دایی ، عمو ها و خاله های فربد ، سایه و ژوبین عزیز ممنون که ما رو تنها نگذاشتید  و محبتتون رو همیشه نثارمون کردید

رژین جان ، پارسای نازنین می دونم که همیشه فربد میتونه به دختر عمه و پسر دایی عزیزش افتخار کنه و در کنارشون خوشبخت باشه. مرسی که اینهمه چیزهای خوب به فربد یاد دادین.

و در آخر خاله عزیز فربد، که از ۶ ماهگیش مثل یک مادر از فربد مواظبت کردین و عشقتون رو بهش دادین. ازتون ممنونم که همیشه مثل یه مادر تونستم بهتون اعتماد کنم. مطمئنم در غیاب من ، در کنار شما و با محبتهای شما فربد نبود مامانش رو حتی برای یه لحظه هم حس نکرد

از همه تون یه دنیا سپاسگزارم . خوشحالم که بین این همه آدمهای دوست داشتنی زندگی میکنم

و حالا چند تا عکس تولد

این فربد منه با قیافه خوابالو و لباس بسیجی اش. قربونت برم که مرد شده ای!!!

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/۸/۱٧ - فربد فندقی و مامانش

آخرین ماه از سال اول

سلام به همگی

باز هم بعد از یک غیبت طولانی در خدمتتون هستم. جونم براتون بگه که یک هفته ای از ورود به ماه دوازدهم زندگیم میگذره و همچنان خدا رو شکر در حال پیشرفتم.

اول از همه بگم بالاخره بعد از مدتها انتظار چشم تمام منتظران روشن شد و بنده چهار دست و پا رو یاد گرفتم. حالا از صبح تا شب خونه رو متر میکنم و از در و دیوار میرم بالا! دستم رو به وسایل میگیرم و بلند میشم بعد هم که کارم تموم شد عین آقاها میشینم سر جام و دوباره مشغول متر کردن میشم. خلاصه اونقدر این ور اون ور رفتم که مامان و بابا به فکر افتادن که کف خونه رو موکت کنن!

یکی دو هفته پیش در عرض سه سوت که مامانم حواسش نبود بلند گوی سینمای خانگی رو برگردوندم رو زمین. خیلی شانس آوردم که روی من نیفتاد بلکه با فاصله میلیمتری از کنار من رد شد.

از نظر حرف   زدن هم که دیگه بیایید و ببینید که چه کرده ام. اول از همه و با مزه تر اینه که صبحها که بیدار میشم قبل از هر کاری این مامان خوابالو رو که کنارمه از خواب بیدار میکنم. یعنی همچین که چشام باز میشه بلکه هنوز باز هم نشده میگم ماما!! بعد هم سرم رو بلند میکنم یه نگاهی بهش میندازم که ببینم اشتباه نکرده باشم و بابا نباشه و بعد یه لبخند جانانه تحویلش میدم. در ادامه سیل قربون صدقه است که نثارم میشه. ولی چه فایده مامان خودش رو میزنه به خواب تا بلکه من هم بخوابم( دروغ چرا اون وسطا یه چرت هم خودش میزنه و میذاره به حساب خودش رو به خواب زدن!!!)  اما زهی خیال باطل باید بلند بشه.

کلمه دیگه ای که این روزها یاد گرفتم گلاب به روتون جیشه!! که هروقت کسی میره دستشویی منم راه میفتم دنبالش که اییششششش یعنی رفته جیش کنه حالا بنده خدا اگه بخواد دستش رو هم بشوره من ضایعش میکنم!

کلمه دیگه آبه که دیگه خدا رو شکر آب رو نشون میدم و هر وقت آب میخوام پشت سر هم میگم آب آب آب!

ددر هم که جای خودش رو داره البته از قبل هم بلد بودم اما این روزها سرعت انتقالم بالا رفته و تا کسی میره طرف مانتو یا در مورد آقایون شلوار بیرون من میفهمم و اونوقته که باید یه دور من رو  تا پارکینگ ببره و برگردونه اگرنه روزگارش رو سیاه میکنم

کلمه های دیگه هم اوف، قار قار ( البته بیشتر میگم قرقر تا قار قار!) ، قوقولی( که اون هم یه جور ق گفتن آهنگینه)و  اَمام به جای حموم هستش

راستی یه خبر فوق العاده که باید زود تر میگفتم اینه که من از امروز بچه مدرسه ای شدم و هفته ای دو بار با مامانم میرم کلاس خلاقیت. امروز اولین جلسه کلاس برگزار شد و رسا و کیان هم به همراه ماماناشون میان. خیلی خوب بود امروز خمیر بازی کردم! البته بیشتر خمیر خواری کردم تا خمیر بازی! خانم معلم که یه خانم خیلی خوش اخلاق بود برامون با آرد و آب و نمک خمیر بازی درست کرد من هم گرفته بودم دستم عین نون ازش میکندم و میخوردم و تلاشهای مامانم هم برای جلوگیری از این کار هیچ فایده ای نداشت! البته چون خیلی شور بود حالم رو خراب کرد و به سرفه افتادم و خانم معلم گفت خوب خوبه این بچه ها دیگه براشون تجربه میشه و خمیر بازی رو که سمیه نمیخورن و همون موقع بود که من دست دراز کردم و یک تکه دیگه برداشتم و ثابت کردم که تجربه پذیر نیستم. 

اونجا سرسره بازی هم کردم، توی استخر توپ هم رفتم و یه تونل هم بود که باید ازش چهار دست و پا میگذشتیم و من ازش خیلی خوشم میومد ، رفته بودم نشسته بودم اون تو و بیرون نمی اومدم!

خیلی سرتون رو درد آوردم فعلا خدا حافظ تا بعد!!!

پی نوشت: راستی دست دادن رو هم یاد گرفتم! 

 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٧/۱٤ - فربد فندقی و مامانش

پیشرفت پشت پیشرفت!

سلام به همگی

اول از همه مامانم از همه عذر خواهی میکنه که مدت طولانی برام نوشته ای نذاشته.

دوم به بعد رو هم خودم در خدمتتون هستم!

این روزها روز پیشرفت های مختلف بوده و من دارم کم کم آدم میشم!!!! دیگه خیلی از صحبتهایی که باهام میکنن رو متوجه میشم. دیگه میدونم به به چیه . آبه چیه، خیلی از اسباب بازیهام رو میشناسم. اولین اسباب بازی که یاد گرفتم چیه آقا ببره بود و دومی هم ببعی. الان آقا ببره رو یادم رفته اما هنوز ببعی رو بلدم . وقتی مامانم میگه فربد ببعی رو بده من اول قشنگ دور و برم رو نگاه میکنم و وقتی ببعی رو دیدم یه کم روش مکث میکنم، بعد دستای کوچولوم رو میبرم و برش میدارم  یه چیز جالب هم وجود داره و اون هم اینه که مامان و بابا از اول صدای ببعی رو بععععععع( با تاکید روی ع ) در آوردن و الان وقتی به من میگن ببعی چی میگی من هم میگم ع ع ع !!!!!! مثل  صدای صاف کردن گلو!

خلاصه همه چیز رو یاد گرفته ام . اعم از تلویریون، در ، عکس عروسی مامان و بابام که رو دیواره ، روروئکم، یخچال و ماشین لباسشویی. البته این دوتا آخری رو چون کنار هم هستن همیشه با هم قاطی میکنم . البته این قاطی کردن همیشه به نفع ماشین لباسشوییه یعنی چه بگن یخچال کو چه بگن لباسشویی کو من به ماشین لباسشویی نگاه میکنم و بهش با انگشتای کوچولوم اشاره میکنم. اشاره کردنم هم خیلی بامزه است. همزمان انگشت شست و اشاره رو باهم باز میکنم. مامانم هنوز نتونسته از اشاره کردنم عکس بگیره . اگه تونست شکار لحظه ها کنه حتما براتون میزاره تا شما هم ببینین.

این روزها به کتابهام هم خیلی علاقه پیداکرده ام. ورقشون میزنم و هی به عکسهای مختلف اشاره میکنم. بعضی چیزها رو هم که مامانم میپرسه میتونم نشون بدم. مثل جوجو ، موز، نی نی

اما رشد گفتاریم هم بد نبوده توی ماه گذشته که ماما و دد رو بلد شدم. بابا رو هم با تاخیر یاد گرفتم. حالا رفتم سراغ کلمات پیچیده تر! مثل جوجو!!!!! البته فکر نکنین درست میگم جوجو ها؟ یه روز که بابا داشت توی حموم اصلاح میکرد و من هم طبق معمول جیغ کشان دنبالش راه افتاده بودم. برای اینکه جیغ نکشم دونه دونه اسباب بازیهای حمومم رو که اونجا بود میداد بهم . میون اونها یه جوجه هم بود که گذاشته بود کنار دستم اما دستم بهش نمیرسید. یه دفعه مامانم دید دارم هی خودم و میکشم طرف اون جوجه و میگم گوخو ! گوخو! و اینگونه بود که من جوجو رو یادگرفتم! البته در طی زمان تبدیل شد به گوغو و گوگو و ... و هر چیزی شد غیر از جوجو!

راستی به فیل هم میگم الف با ساکن روی ل و ف! حالا این یکی رو  از کجام در آوردم خدا میدونه!

با تمام این پیشرفتها از راه رفتن و ایستادن و چهار دست و پا خبری نیست که نیست. البته این اواخر یه کم سینه خیز  میرم اما زود ولو میشم!

تو این روزها که دهمین ماه زندگی رو هم پشت سر گذاشتم. هفتمین دندونم هم در اومد. یه دندون کوچولو کنار دوتا فسقلی های پایین. به خاطر همین این روزها اخلاق درست و حسابی ندارم.

این رو هم یادم رفت که بگم. خاله جونم توی گوشیش یه شعر خیلی باحال داره که من عاشقشم. و اصلا سینه خیز رو به عشق اون یاد گرفتم. همون شعری که میگه: ای خدای مهربون  خالق رنگین کمون..... فقط و فقط هم این شعر رو تو گوشیه خاله دوست دارم اگرنه به هیچ گوشیه دیگه ای که این آهنگ رو داشته باشه توجه نمیکنم. جدیدا مامانم هروقت آهنگ خوشگل  و قردار از تلویزیون پخش میشه منو بلند میکنه و باهام میرقصه . من هم یاد گرفتم هر وقت بهم میگه فربد بیا برقصیم. میرم بغلش و انگشتش رو میگیرم تو دست کوچولوم و شروع میکنم تند تند تکون دادن یعنی برقصیم.

یه مورد دیگه رو هم اشاره کنم تا کلکسیون پیشرفتهام تکمیل بشه . این روزها من فوتبالیست قهاری شده ام. از چند تا باشگاه هم دعوتنامه دارم و فعلا دارم فکرهام رو یکنم!! از شوخی گذشته شوتهای باحالی میزنم. گاهی هم دریبل زیدانی! واقعیتش اینه که چون هنوز نمیتونم خوب پاهام رو کنترل کنم گاهی موقع ضربه زدن به توپ هی پام از روی توپ رد میشه و دوبار میچرخه میاد پشت توپ و اینجوری میشه که مثل دریبل زیدانی میشه!

در آخر هم از خاله مینای نازنین تشکر میکنم که برای من و رسا لباس زنبوری دوخته تا باهاش عکس های خوشگل بگیریم

این هم چند تا عکس برای اونهایی که دلشون برام تنگ شده

اینجا تولد کسری پسر دایی مامانمه. خیلی خوش گذشت

این هم همون لباسیه که خاله مینا دوخته. و موبایلی هم که دستمه موبایل خاله است که عاشقشم

من بعد از یه حموم حسابی

اینهم بنده در سینک ظرفشویی. تابستونه دیگه . چه میشه کرد 

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۱٥ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٦/٧ - فربد فندقی و مامانش

خوش گذرونی

سلام به همه 

این روزها که من ٩ ماهگی رو هم پشت سر گذاشتم. خدا رو شکر روزهای خوبیه. هم من پسر خوبی شدم و هم کار مامانم روی روال افتاده و برنامه هاش تنظیم شده. مامانم ۴ روز در هفته میره سر کار . من هم دو روزش رو میرم خونه مامان بتی و دو روزش رو هم مامان سیمین میاد خونه ما پیش من.و اما اتفاقات جدید

شنبه گذشته من و مامان با خاله و خاله لیدا( مامان رسا) و رسا رفتیم. نمایشگاه مادر،نوزاد و کودک. جای همه تون خالی خیلی بهمون خوش گذشت. اونجا مامانم برام کتاب و اسباب بازی خرید. برای خودش هم cd های تربیتی خرید. نمایشگاه خوبی بود اما چون سال اول بود خیلی ها نبودن .از همه مهمتر این بود که اونجا از ما کاریکاتور کشیدن خیلی باحال شده بودم! این هم بعد از برگشتن ما به خونه که حسابی خسته شده بودیم

این هم یه عکس دیگه

دیروز هم که نیمه شعبان بود با مامان سیمین اینها و عمه آیدا اینها و خانواده عمو فرشید رفتیم شهریار . باز هم خیلی خوش گذشت جاتون خالی. اگه اونجا از ذرختا صذا در اومد از من هم در اومد.تازه با بابام رفتم استخر البته با لباس که چون آبش سرد بود زود منو آوردن بیرون.

مامان عکسهای شهریار رو هنوز نریخته تو کامپیوتر .بعدا براتون میذاره . فعلا خدانگهدار همگی

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/٥/٦ - فربد فندقی و مامانش

ماماما

سلام

هوررراااا امروز گفتم ماما ! البته با یه دونه مای اضافه . یعنی مامانم میگه بگو ماما ، منم میگم ماماما!!!! همونه دیگه چه فرقی میکنه ؟!!!! مامانم که امروز از سر کار برگشت بعد از اینکه پریدم بغلش و چند تا گاز ( که البته نشانه ابراز محبته) از شونه اش گرفتم ، با یک سورپریز مواجه شد و اون هم این بود که وقتی مثل همیشه بهم گفت : فربد ! ماما! من هم جوابش رو دادم که ماماما!!! اینجا بود که مامانم دیگه نتونست تحمل کنه و چند تا ماچ آبدار از لپم کرد.

امروز یاد گرفتم که توپ کوچولو هام رو که صدا میدن بین دوتا دستم میگیرم و میکنم توی دهنم و وقتی گازش میگیرم صدا میده. ده دوازده بار این کار رو انجام میدم تا خسته بشم. مامانم حسابی ذوق میکنه وقتی این کارهای من رو میبینه! قند توی دلش آب میشه . خیلی الکی خوشه مگه نه!!!

کار جدید دیگه اینه که میتونم در ویترین جلوی آشپزخانه رو باز کنم . وقتی با روروئک میرسم دم آشپزخانه. انگشت اشاره ام رو میکنم لای در و بازش میکنم. البته چون سنگینه خیلی نمیتونم بازش کنم

 مامانم باز هم عکس براتون میذاره تا لذتش رو ببرید . چند وقت پیش رفته بودم آتلیه و عکس های قشنگی گرفتم این  یکی از اونهاست

این عکس رو آتلیه photo baby انداخته ام. خیلی آتلیه خوبی بود. افراد اونجا خیلی با حوصله و مهربون بودن و دکور ها هم خیلی قشنگ بودن. فقط چند تا عیب داشت و اونها هم قیمت بالا ست و اینکه هرکاری مامان و بابام کردن عکسها رو روی cd به ما نداد. و ما مجبور شدیم عکسها رو اسکن کنیم که کیفیتش اومد پایین.

بگذارین از اون روز هم براتون بگم . که من و مامان و بابا و خاله رفتیم آتلیه. از قضا من اون روز صبح نخوابیدم و نحوست معروف اومد سراغم. اونجا تا تونستم گریه کردم. در ضمن اونقدر چیزهای اونجا جالب بود که من مات مونده بودم. اول از همه یه دیگ مسی و یه عالمه خمیر و نون و وردنه آوردن گذاشتن جلوی من . تا من به خودم بیام و ببینم چی به چیه ( آخه میدونین که من خیلی کنجکاوم) چیک چیک چیک از من عکس گرفتن . بعد تند تند لباسهای من رو عوض کردن ( من هم میدونین که چقدر از لباس عوض کردن بدم میاد، واسه همین کلی از خجالتشون در اومدم!!!!) ایندفعه نوبت یه دستگاهی بود که پشت سر هم حباب میداد بیرون. قیافه ام از تعجب اونقد جالب شده بود که خدا میدونه. و همینطور پشت سر هم با کلاه بابانوئل و درخت کریسمس ، با هندونه (لباس هندونه هم تنم کردن) و توپ فوتبال عکس انداختم.مسخره اش این بود وسط اون همه تعجب مامان بابا هی شکلک در میاوردن تا من بخندم. یکی نبود بگه آخه آدمای عاقل بین این هم چیز جالب  و حیرت انگیز مگه میشه خندید؟!

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٤/٢٧ - فربد فندقی و مامانش

دس دسی! آی دس دسی!

سلام به همه

حتما از تیتر بالا حدس زدین که من چه کار تازه ای یاد گرفته ام. پنجشنبه هفته پیش بود و مامان سیمین خونه ما بود همینطور دستهاش رو به هم میزد و میگفت الهی قربونت برم. منم دیدم چه کار جالبیه! برای همین من هم بدون مقدمه شروع کردم به همراهی با مامان سیمین ! تند و تند شروع کردم به دس دسی. بعد هم که با مامانم داشتم میرفتم خونه مامان بتی و بابا ناصر توی آژانس برای خودم کلی دس دسی کردم. اما از وقتی رسیدم اونجا دیگه خبری از دس دسی نبود تا روز شنبه که دوباره یادم افتاد! مامانم خیلی صایع شد هههههه! هی جلوی همه گفت فربد دس دسی ، دس دسی. منم همینجوری نگاش کردم انگار داره راجع به UFO باهام حرف میزنه!!!

قبل از دس دسی هم بای بای کردن رو سایه و ژوبین بهم یاد دادن

از دیروز هم دوباره یادم افتاد که چه صدای رسایی دارم(یه موقع فکر نکنین رسا دوستم رو میگم ها! آخه من یه دوست کوچولوی جون جونی دارم که اسمش رسا ست. حالا مامانم از مامانش اجازه میگیره و عکس رسا رو هم میگذاره تا شما با دوست من آشنا بشین. البته من یه دوست دیگه هم دارم که اسمش کیانه . کیان از من بزرگتره) . برای همین مدام دارم جیغ میکشم . هر کاری هم میکنن که من یادم بره موفق نمیشن. فکر کردن من بچه ام! تا جیغ میرنم یه چیزی میدن دستم میگن وای فربد ببین چی داری ! منم که دستشون رو خونده ام. یه نگاه بهش میندازم و تو دلم میگم ... خودتونین!!! و دوباره شروع میکنم به جیغ زدن! از چند ساعت پیش خاله بهم یاد داد که به جای جیغ زدن شعار بدم. منم دست چپم رو میبرم بالا و هی میگم هو هو هو !

دکترا این روزها به مامانم گفته اند که شروع کنه برای من  پلو درست کردن و ماکارونی بهم بده و اما من هیچ دل خوشی از این مساله ندارم. و نه سوپم رو درست و حسابی میخورم و نه این غذا های سفت رو . چند روز پیش هم که برام ماکارونی درست کردن همه اش رو بالا آوردم، اما تا دلتون بخواد عاشق غذای  بزرگترهام. پلوی اونها رو هر قدر هم که سفت و خشک باشه تند تند میخورم . راستی اون روز که مامانم دید من به هیچ صراطی مستقیم نیستم یه کم قورمه سبزی قبل از اینکه نمک بزنه برای من برداشت و با پلو داد خوردم. باید بودین و میدیدین که با چه اشتهایی غدام رو تموم کردم و دنبال بقیه اش بودم!

حالا مامانم چند تا عکس براتون میذاره

این عکس منه در حال لیمو شیرین خوردن . لیمو شیرین هایی که خاله زحمت میکشه و تو این فصل که لیموشیرینی وجود نداره برای من میاره. دستش درد نکنه!

اینم عکس منه با دندونهام البته باید با ذره بین ببینین

...

پيام هاي ديگران()        link        ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸٩/٤/٢۳ - فربد فندقی و مامانش