سلام به همگی
اینجانب آقا فربد گل گلاب فردا سه ماهه میشم. من مینوسم ٣ ماه شما بخونید ١ سال. چون به مامان و بابام و اطرافیان همین قدر گذشته. اما اینو بگم که جدیدا واقعا پسر خوبی شده ام. روزهام اینجوری شروع میشه که با مقداری گریه ( البته مقدارش بستگی به این داره که مامان و بابا شیرم رو آماده کرده باشن یا نه) از خواب بیدار میشم. که این فقط بخش نمایشی ماجراست و وقتی شیشه شیر میره توی دهنم سکوت میکنم اما دریغ از یه مک به شیشه ،بلکه به جاش مشغول کارهای مهمتر میشم!!!! بعد از اینکه مامانم کارهای مهمترم رو شست دیگه موقع خنده است حتی به ترک دیوار! خلاصه یه یک ساعتی اینطوری میگذره تا وقتی که احساس کنم خوابم میاد و اون موقع است که اول شروع میکنم به نق زدن و بعد هم گریه تا بخوابم . اگه روز، روز روز خوش شانسی مامان باشه یه دو ساعتی میخوابم اگر نه همه اش بیدارم و خیلی هم دوست دارم راهم ببرن. بعضی روزها بعد از ظهر ها هم میخوابم و بعضی روزها هم نه! شما پیدا کنید میزان راه رفتن مامانم رو این روزها. البته چند روزه که آغوش خریده ام و یه مقدار مامانم راحت تر شده منم خیلی دوست دارم توی آغوش باشم و مامانم راه بره. ساعت ها ساکت میشینم و صدام در نمیاد فقط وقتهایی که مامان وایمیسه دست و پام رو میکشم و یک هو میگم یعنی راه بیفت! و تا شب همین بساطه.گاهی هم روی تخت یا روی زمین با مامانم یا مامان بتی و بابا ناصر بازی میکنم. شبها هم که بابام میاد اولش خوبم باهاش خوش و بش میکنم اما ساعت از ٩ که میگذره و میفهمم که وقت خوابه از اونجا که در طول روز هم نخوابیده ام یا کم خوابیده ام اونقدر گریه میکنم تا تو بغل یکی از رو برم و خوابم ببره! اما شبها تا صبح تا دلتون بخواد من پسر ماهیم به غیر از یه بار که برای شیر خوردن بیدار میشم( تازه بیدار هم نمیشم فقط غر میزنم) دیگه میخوابم تا خود صبح . البته مامان و بابا هیچ وقت از من غافل نمیشن و شب رو نصف کردن و به نوبت مراقب من هستن.آخه یادتون نرفته که من رفلاکس دارم و گاهی تو خواب هم شیر برمیگرده توی دهنم. این از یه روز من
اما جمعه گذشته برای اولین بار رفتم گردش. البته برای خریدن آغوش رفتم خیابون بهار. باید بودین و میدیدین که من چقدر هوای آزاد رو دوست دارم وقتی تو بغل مامانم تو حیابون راه میرفتیم من عین ندید بدید ها مغازه ها رو دید میزدم و از خوردن هوای آزاد به صورتم لذت میبردم اما همین که میرفتیم توی مغازه و میدیدم از هوا خبری نیست و گرم هم هست گریه رو سرمیدادم خلاصه اون روز اونقدر شیرین شده بودم که خدا میدونه .مامانم وسط خیابون یه عالمه ماچ مالی کرد منو. البته من همیشه شیرینم حتی وقتی به سختی گریه میکنم!
من جدیدا میتونم کمی تا قسمتی غلت بزنم البته فقط وقتی توی تختم هستم و شیب تخت به کمکم میاد.وقتی توی بغل خوابیده هستم میتونم خودم رو یکم بلند کنم. غان و غونم فعلا تعطیله چون سرما خورده بودم و صدام دو سه روزی گرفته بود و علیرغم اینکه مامان اینها یه مدتی از جیغهای بنفش من راحت بودن اما حرف زدن یادم رفت!!
خلاصه آتیشی میسوزونم . فقط دو جا میتونین منو آروم و ساکت پیدا کنین و اون هم حمومه. وقتی میرم حموم صدام در نمیاد. تمام حواسم میره به لذت بردن از ریختن آب. تو این حالت اگه وحشیانه ترین کارها رو هم اطرافیان انجام بدن صدام درنمیاد. اونقدر دوست دارم که خدا میدونه اگه از مورچه صدا در میاد از منم توی حموم صدا در میاد! یه جای دیگه هم که خیلی ساکتم توی ماشین در حال حرکته.دقت کنین که میگم در حال حرکت.یعنی اگر به هر عنوانی حالا میخواد ترافیک باشه،چراغ قرمز باشه یا هر چیز دیگه ماشین وایسه شروع میکنم به مستفیض کردن اطرافیان!مامان و بابا که حیوونیا دلشون رو خوش کردن به اینکه باهوشم که نمیخوابم ، هر شرایطی رو نمیپذیرم و ... اما شما باور نکنین بذارین به حساب چموشیم!!!
مثل همیشه مامان این نوشته رو پست میکنه تا بعدا عکسهام رو هم بگذاره
... پيام هاي ديگران() link ٦:٠٢ ب.ظ - ۱۳۸۸/۱۱/٤ - فربد فندقی و مامانش
